لحظه افطار
لحظه افطار!
هوا کمکم رنگ غروب میگرفت. کوچههای اطراف حرم پر از جنب وجوش روزه دارانی بود که در انتظار اذان بودند.
🔸علامه طباطبایی با قدمهایی استوار اما آرام، همان مسیر همیشگی را طی میکرد. عبای خاکی رنگش را کمی روی دوشش جابهجا میکرد و وارد صحن میشد.
🔹فضای ملکوتی حرم با صدای تلاوت قرآن در هم آمیخته بود. روبروی ضریح میایستاد و دست روی سینه زیر لب چیزی میگفت، انگار تمام خستگی روز را از تناش میزدود. بعد مشغول به نماز میشد.
🔸بعد نماز به سمت ضریح میرفت، چشمانش را با گوشه عبایش پاک میکرد و دستها را بر شبکههای ضریح میگذاشت و پیشانیاش را به آرامی بر آن مینهاد.
🔹آهسته زیر لب میگفت: اللهم لک صمتُ… و لب را روی ضریح میگذاشت و با بوسه بر ضریح افطار میکرد بعد به آرامی از حرم خارج میشد و به خانه میرفت.
📚 مجله طوبی، مهر1386، شماره22
#علامه_طباطبایی
#حکایت
#ضریح
